اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم،
به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش
و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش.
به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم»
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن.
به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت . . .
:::همراه با عشق:::
.................................................................................
پ.ن: این روزا حالم خوبه،زندگی کوکه کوکه برام
فرصت نمیکنم دیگه بیام اینجا بنویسم اما هیچوقت اینجارو
از یادم نمیبرم ، اینجا همیشه نفس داره
لحظه هاتون خوش، لباتون خندون
:::مهدیآر:::
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 23:55  توسط .::مهـــدی::.
|
آدما ؛ همیشه دلتنگ اونایی هستند که نیستن ،
حوصله ی کسی رو ندارند که هستند ...
کلاً مشکل دارن آدما!
...........................
تنها چیزی که تو زندگیمون به صورت تخصصی بهش تسلط داریم
انتخاب آدمهای اشتباه برای عاشق شدنه...
پ ن: ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭ ﺧﻮﺩ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻧﺪ... ﻣﺘﻨﻔﺮم
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 2:12  توسط .::مهـــدی::.
|
آدما رو زیاد تنها نذارین . . .
تو تنهاییشون یه دنیایی برا خودشون میسازن
که دیگه شما توش نیستین . . .
..................................................
می ترسم
در خواب
خاطراتم را بدزدند
یا بیدار شوم
نام تو را به خاطر نیاورم
......................................
پ.ن: دوباره برگشتم اینجا فارغ از اون دنیایی که بودم و هستم
دوباره میخوام بنویسم برای دله خودم
شاید سبک شدم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 0:32  توسط .::مهـــدی::.
|
گفت
: پنجره بزرگه، اما شوفاژِ زیرش کوچیکه....!
گفتم
: سردمه
گفت
: شومینه رو زیاد کردم اما کفاف نمیده......!
گفتم
: سردمه
گفت
: جوراباتو بپوش، آدم از پا سرما میخوره.....!
گفتم
: سردمه
گفت
: میخوای دستگاه بخور روشن کنم بشینی
جلوش......؟
گفتم
: سردمه
گفت
: پتو بیارم برات.............؟
گفتم
: سردمه
گفت
: چه کار کنم؟ دیگه عقلم قد نمیده...
گفتم: وقتی من سردمه لازم نیس فکر کنی....
فقط
محكـــــــــــــــــم بغلــــــــــــــــم کن....!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:35  توسط .::مهـــدی::.
|
دلم برای کودکیم تنگ شده
برا روزایی که باور ساده ای داشتم همه آدما رو دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور میکردم و از زن تناردیه کینه به دل میگرفتم
مامانم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشه
دلم میخواست ممُل رو پیدا کنم از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک بودم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
برا دوستیهای خالصانه دلم تنگِ ، دلم برا کودکیم تنگِ !!!
.............................................................
.............................................
سلام
دیر اومدم اما اومدم
این روز هـا از کنــار مـن کـه میگـذری احتیــاط کـن
هـزاران کـارگــر در من
مشغـول کــارند
روحیـه ام در دستــ تعــویض است
.........................................
مرسی از همه ی اونایی که در نبودم بازم اومدنو به اینجا سرزدن
نرگس جان مسیجاتو خوندم یه راه ارتباطی برام بذار
مرسی از همتون
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:55  توسط .::مهـــدی::.
|
به جز حضـــــوره تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم
حتی عشق را
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:45  توسط .::مهـــدی::.
|
قبلاَ
باکمال احترام
نزدیک حس غریبی
اطراف دریاچه
دورتر از آن که کسی بفهمد
چرا درختان می لرزند
یا پرندگان هراسان سرک می کشند
جایی قبلاَ شما را دیده ام
به خاطر نمی آورید
غرق می شدم
و موج هایی شب ها
در التهاب ها ی پریشان
مرا دورتر می برد
جایی شما را دیده ام
اصرار نمی کنم
شاید
عاشق کس دیگری
بوده ام
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 1:47  توسط .::مهـــدی::.
|
مشكل اينجاست كه
هميشه براي فرار از دست يه آدم
به آدم ديگري پناه برده ايم
اعتياد به آدما ، بدترين نوع اعتياد است . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 0:57  توسط .::مهـــدی::.
|
دلم واسه اون روزایی تنگ شده
که کسیرو دوست نداشتم
چه خوب
بود اون بیخیالی ها ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:16  توسط .::مهـــدی::.
|
نه به ديروزهايي كه بودي فكر ميكنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...
می خواهم امروز را زندگی کنم ...
خواستی باش ... نخواستی نباش...
.....................................................................................
مرسي از همه ي دوستاي ووبلاگيم
نرگـــس جان آدرسه وبتو برام بذار
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:7  توسط .::مهـــدی::.
|
کسی چــه میــداند
امــروز چنــد بار فرو ریختم ..
از دیدن کسی کــه ،
تنهــا لباسش شبیــه به
" تــو " بــود!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 22:58  توسط .::مهـــدی::.
|
دوست ندارم فقط باشم . . .
دلم میخواهد حس شوم . . .
دلم میخواهد بودنم طعم داشته باشد . . .
و نبودنم! جای خالیم را نمایان کند . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 21:25  توسط .::مهـــدی::.
|
برای تا ابد ماندن باید رفت...
گاهی از قلب کسی...
گاهی به قلب کسی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:59  توسط .::مهـــدی::.
|
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی
در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر
... تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛
اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید
و سوم - که از همه تهوع آور بود-
اینکه در آن سن و سال، زن داشت.
!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه
زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم
و تازه فهمیدم که :
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد
دیگران ابراز انزجار می کند که
در خودش وجود دارد
:::دکتر شریعتی :::
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:10  توسط .::مهـــدی::.
|
نمیدانم کجای خاطراتم بود که دستم را گرفتی،
گرفتی و گفتی بینِ خط و خطوطش هزارسال تنهاییست؛
نمیدانم کجای دستم بود
که از دستت دادم و هزارسال تنها شدم...
حالا نیستی و روزی هزاربار
تفأل میزنم به تنهایی دستانم...
.........................................................
سلام به همه
مدتی نبودم. امروز بهونه ای شد باز بیام به وبلاگم
فقط به خاطر یکی اومدم آپ کردم
یکی که بعده گذشت حدودا ۲ سال دیدمش تمامه خاطرات اومد جلو چشام
مث همیشه آروم و ناز و زیبا . . .
همین
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 22:16  توسط .::مهـــدی::.
|